در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی / من در این تیره شب جانفرسا / زائر ظلمت گیسوی تو ام
شکن گیسوی تو / موج دریای خیال /
کاش با زورق اندیشه شبی،از شط گیسوی مواج تو من ، بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
.کاش بر این شط مواج سیاه،همه عمر سفر می کردم
وای، باران؛باران؛شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،- چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
******
تو توانایی بخشش داری .دستهای تو توانایی آن را دارد ؛- که مرا،زندگانی بخشد ،یا بگیرد از من آْن چرا می بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
گاه می اندیشم،خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرااز کسی می شنوی، روی تو راکاشکی می دیدم .
شانه بالا زدنت را،- بی قید -
و تکان دادن دستت که،- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،- عجیب ! عاقبت مرد ؟-
افسوس !-کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم :
« چه کسی باور کرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
*****
دی ماه 1343
د